تاریخ ایران – فصل نهم «اوضاع ایران پس از سقوط شاهنشاهی ساسانی»

قبل از مطالعه این قسمت، پیشنهاد می‌کنیم قسمت‌های درخشش امپراطوی ساسانی و افول و فروپاشی سلسله ساسانی را بخوانید. در ادامه این مطلب به اوضاع و اتفاقات مهمی که در دوره بعد از ساسانیان افتاد، پرداخته‌ایم.

در سال دوازدهم هجری، مردی با نام مثنی بن حارثه از قبیله‌ی بنی شیبان وارد مدینه شد و با ابوبکر، جانشین پیامبر ملاقات کرد. مثنی به خلیفه گفت: «شما می دانید که من و قبیله ام در مرز شاهنشاهی ایران زندگی می کنیم و امور ما از دستبرد زدن به نواحی مرزی ایران و غارت گله های گوسفند و روستاییان می‌گذرد. این همه راه تا مدینه آمده ام تا به خلیفه اطلاع دهم که ایران دیگر شباهتی به آن کشور مقتدر شاهانی چون شاپور و خسرو انوشیروان ندارد. وضع داخله ی ایشان آشفته است، مردم و سپاه ناراضی اند و خیانت و دسیسه در میانشان بیداد می کند.سپاهی همراه من کن تا شهرهای مرزی ایران را غارت کنیم و حتی به انقیاد حکومت اسلامی درآوریم. ابوبکر پرسید : «تو مسلمانی؟» مثنی توضیح داد که دو سال است دین جدید را پذیرفته و از پرستش بتها دست کشیده. ابوبکر خالدبن ولید را با سپاه کوچکی به طرف شمال مأمور کرد و مثنی را راهنمای او در نفوذ به خاک ایران قرار داد. خالد که سرداری زیرک و بی رحم بود «حیره» اولین شهر آباد ایران در طرف مغرب رود دجله را با کمترین خونریزی تصرف کرد و مال فراوانی به غنیمت گرفت. چهارهفته بعد، غنایم وارد مدینه شد و در برابر چشمان حیرت‌زده مردم مدینه که عموما فقیر بودند ثروتی نمایان شد که پیش از آن تنها در افسانه ها و قصه ها شنیده بودند. به این ترتیب سیل داوطلبان جهاد علیه مشرکین پارسی به اردوی خالد بن ولید جاری شد و جنگهای فرسایشی خونبار علیه شاهنشاهی متزلزل ساسانی آغاز گردید. اعراب مسلمان، تحت امر دین جدید، چون تنی واحد و با انگیزه‌ای آهنین می‌جنگیدند و ثروتی افسانه‌ای به چنگ می آوردند و می دانستند اگر کشته شوند پاداش آنها فردوس برین خواهد بود. اما در همان سال ابوبکر وفات نمود و عمربن خطاب با لقب امیرالمومنین بر جایگاه خلافت نشست و جنگ علیه پارس را با جدیت تمام پیگیری نمود.

حتما بخوانید:  داد و دهش - (قانون)کارما

طی ده سال خلافت عمربن خطاب، تمامی غرب، مرکز و در نهایت شرق ایران سقوط کرد و بعد از جنگ نهاوند که اعراب آن را فتح الفتوح نامیدند، پادشاهی ساسانی رسماً فروپاشید و آخرین شاه ساسانی به سوی دامغان و خراسان گریخت. در سال ۲۳ هجری، عمربن خطاب به دست مردی ایرانی با نام «پیروز» از اهالی نهاوند که به اسارت درآمده و در مدینه به یکی از اشراف عرب فروخته شده بود، مقتول گردید و عثمان بن عفان جانشین او شد. در این دهه های اولیه بازار جهاد و فتح رونق داشت و حاکمیت هنوز شکل رسمی و دقیقی به خود نگرفته بود. بخش بزرگی از ایرانیان به اعتبار سادگی و صفای مسلمانان صدر اول و شعارهای برادری و برابری به دین اسلام وارد شدند و گروهی دیگر با پرداخت مالیات مضاعف (جزیه) همچنان بر آیین زرتشت باقی ماندند.

اما بعد از سال چهل هجری و آغاز پادشاهی بنی امیه تغییرات بنیادین و شگرفی در روش حکومت اعراب پدید آمد. اعراب که با پیروزی های بسیار سریع نیمی از جهان را به تصرف خود درآورده بودند، به این فکر افتادند که لابد در خون ایشان یک برتری نژادی فوق العاده نسبت به سایر ملل وجود دارد. علی‌الخصوص نسبت به پارس ها که هزارسال داعیه سروری بر جهان داشته‌اند و اعراب را جز شترچرانی در مرزها به کار دیگری نمی گرفتند. حالا موقع عقده گشایی و انتقام فرا رسیده بود و معاویه و جانشینانش در تحقیر و سرکوب ملت ایران دقیقه ای فروگذار نکردند. اندک مسلمانانی که پادشاهان و حاکمان اموی را به اسلام و عدالت و عدم نژادپرستی تذکر می دادند، به شدیدترین مجازات‌ها سرکوب می شدند و بی اخلاقی و ظلم سکه رایج روزگار گردید. پادشاهی بنی امیه بعد از نود سال به سر آمد و با حمایت و هدایت مستقیم ایرانیان از تخت به زیر آمدند. سرداری ایرانی با نام «ابومسلم خراسانی» نهضت سیاه جامگان را به راه انداخت و از خراسان شروع به انهدام حکومت اموی کرد و حکومت بنی عباس (فرزندان عباس عموی پیامبر) توسط او بر تخت خلافت نشستند. اما بنی عباس نیز چون امویان غارت و تحقیر ایران را سرلوحه اعمالشان قرار دادند و سادات بنی هاشم را سخت تر و بی رحمانه تر از بنی‌امیه به خاک و خون کشیدند.

حتما بخوانید:  توپ مروارید : روایت شیرینی از فرهنگ عامه

ایران بعد از ساسانیان

قوانین ظالمانه اعراب علیه ایرانیان شگفت انگیز بود.

اگر عربی باری بر دوش داشت و از کوچه ای می گذشت و به یک ایرانی برمی خورد، می توانست آن ایرانی را به کار گیرد و بار را بر دوش او تا مقصد ببرد.

در هر منطقه از ایران که شورشی برپا می شد، حاکم عرب منطقه مجاز بود زنان و اطفال شورشیان را به بردگی بگیرد و بفروشد.

هر ایرانی که برابر یک مامور عرب مالیاتی قرار می گرفت، موظف بود کرنش کند، سرپا ایستاده و احترام گذارد و هرگز اجازه نشستن نداشت.

هر عربی، از هر قوم و قبیله، به ذات خود بر ایرانیان برتری داشت و در هر کاری ضروری بود ملاحظه صدرنشینی و اولویت خون و نژاد عربی لحاظ شود….

استاد عبدالحسین زرین کوب، این دوران تاریک را «دو قرن سکوت» لقب داده. دورانی که ملت ایران تحت حکومت استعماری اعراب، به بهانه و اسم اسلام اما در حقیقت با راه و رسم نژادپرستانه اموی و عباسی، در سکوتی طولانی و دویست ساله فرو رفته اند. از هر سو تازیانه و تحقیر و توهین است که بر این ملت فرو می بارد و اجازه ی هیچ پیشرفت، ابتکار و استقلال به آنها داده نمی شود. در مقابل، ثروت عظیمی هرساله از ایالات ایران ستانده شده و دمشق و سپس بغداد روانه می شود.

اما در باطن این تاریکی شعله هایی پنهان است. ایرانیان هرگز حاضر نشدند به عربی صحبت کنند، این بزرگترین سلاح برای حفظ استقلال فرهنگی ایشان بود. شورش های متعددی نیز علیه ظلم اعراب به راه افتاد که به سختی سرکوب شد، اما هویت و آرزوی قلبی استقلال و زدودن ننگ استعمار چون شعله ای فروزان در قلب ایرانیان وجود داشت و در پایان دومین قرن نشانه هایی از آزادی در نواحی شرقی ایران، یعنی خراسان بزرگ ظاهر گشت.

حتما بخوانید:  معرفی کتاب چشمهایش اثر بزرگ علوی

منبع : تاریخ تمدن ایران

حسن پیرنیا (مشیرالدوله)

این مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید
نظر خود را بنویسید
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها